نگاهی به انجمن صبا از آغاز تا امروز

 

بعدازظهريکی از روزهای سرد وتاريک زمستان77 بود. درست ساعت پنج عصر، ما در آن روز فقط چهار نفر بوديم، اما با وجوداين تعداد «کوچک» انديشه‌ها و شعارهای «بزرگ» داشتيم: که می توانيم با کمک هم جمعيتی را تشکيل دهيم که فضای بيمار ادبيات و هنر اين مرز و بوم را مرهمی نهد. تشکلی جوان که اعضای آن به چيزی جز اعتلای فکری و فرهنگی‌یِِ جوانان نمی‌انديشيد. برآن بوديم تا «جای ِ خالی ی ِ يک انجمن ادبی و هنری جوانان» را که در آن روزها در اين شهر به شدت محسوس بود، پُرکنيم و گامی در راستای رفعِِ اين کمبودها برداريم.

جواد یونسی

فاصله تنگ شد از تُنگ بلور، از ماهی
ماه عید آمده، این ماه عبور، از ماهی
سنگ افتاده به شیون، سفر سنگ کجاست
فاصله گم شده دیگر، نفس سنگ کجاست

محمد گرامی

بكار چكه چكه مي، ستاره‌هاي ناگهان
جوانه زد عطش عطش ترانه‌هاي بي امان
به گرده، تازيانه‌اي، درخت يادگاريم
سر قرار مي‌رسم به لطف مي، كشان كشان

امیربهروز قاسمی

سلام دسته ی گنجشک های تکراری
خوش آمدید به این قصه ی سپیداری
به قصه ای که نباید شنید ، باید دید
حدیث بوالهوسی های مردِ درباری

کاظم علی طلب

گل‌هاي قالي از طرب سرشار مي‌رقصند
وقتي كه انگشتان تو بر دار مي‌رقصند
با هر گره يك ساقه، يك سرشاخه، يك گلبرگ
كم‌كم تمام بوته‌ها انگار مي‌رقصند

حسین صالحی

شكست بغض دلش را ... شكست و گريه نكرد
«داري ميري؟ ... به سلامت ...» نشست و گريه نكرد
نگفت حرف دلش را نگفت و سنگين شد
نگفت ... راه به گريه نبست و گريه نكرد

سهیل سوزنی

برده از چشمان من، چشم تو خواب
جاي خون، جاري‌ست در جانم شراب
اتفاق عشق، يك‌بار است و بس
اهل منطق نيست، يا حرف حساب

عباس خیرآبادی

چشمم به انتظارتو سالي‌ست منتظر
اي مه درآ كه باز هلالي‌ست منتظر
ازكوچه‌ي خيال خود امشب عبور كن
درگوشه‌اي نشسته خيالي‌ست منتظر

نرگس برهمند

دو تا پرنده ی با هم که راه می‌رفتند
به سمت لحظه ی سرخ گناه می‌رفتند
چراغ های کنار پیاده رو روشن
و سایه ی زن و مردی..... سیاه می‌رفتند

محمود یاوری زاوه

گفتمش از عشقت اي گل سر به صحرا مي‌گذارم
گفت من صحراي مشرق را به تو وامي‌گذارم
گفتمش بدنام خواهي شد اگر مجنون بگردم
گفت من هم نام خود آن‌گاه ليلا مي‌گذارم

محبوبه کاظمی

كاغذ ، دوباره يك قلم ، يك واژه ي سرد
خنديدنِ يك خاطره ، اما پُر از درد
عكسي شكسته در ميانِ قابِ احساس
يا بوسه اي از جنسِ خاكستر ، ولي سرد

جلیل فخرایی

پاره‌ي پيرهن، چه بايد كرد؟
راستي روح من، چه بايد كرد؟
بي گمان در خم تو مي‌ميرم
مرده را بي كفن، چه بايد كرد؟

بهمن صباغ زاده

چقدر چشم کشیدم خطوط پیرهنت را
رسیده بود و نچیدم انار های تنت را
خدا چه معجزه ای کرد در بلوغ تو و من –
فقط نشستم و دیدم بزرگ تر شدنت را

سعید تقی نیا

آدمم گم مي‌كنم گاهي خداي خويش را
هرچه مي‌گردم نمي‌يابم نداي خويش را
دارم از مرز جنون هم آن‌طرف‌تر مي‌روم
تا مگر پيدا كنم ته‌مانده‌هاي خويش را

فاطمه اربابی

آيا تو مي‌داني كه من هم دوستت دارم
امروز و فردا نه، دمادم دوستت دارم
تو هرچه هستي باش زيبا عاشقت هستم
اهل بهشتي يا جهنم دوستت دارم

داستان های پستچی

داستان پستچی - قسمت اول

چهارده ساله که بودم، عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود! قاصد و پیک الهی بود، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت دوم

آن روزها، همه چیز، طلایی بود. برگ درختان پاییز، آسمان، رنگ موی تمام مردان خیابان، حتی صدای آژیر قرمز! جنگ شدیدتر شده بود و محله ی ما، گیشا، هر شب میزبان بمباران عراقی ها بود. اما دل من، حتی در تاریکی بمباران، همه چیز را طلایی میدید. چند بار به دفتر پست محله رفتم و سراغ پسرک پستچی موطلایی را گرفتم که نامش را هم نمیدانستم. فوری میگفتند : امرتان؟

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت سوم

آخرین قطره ی آب قند را که داخل دهانم ریختند، تازه یادم آمد کجا هستم. روی نیمکتهای اداره پست، مرا خوابانده بودند و خانمی با قاشق چایخوری، قطره قطره آب قند در دهانم میریخت، پیرمرد عینکی مدام میگفت : چیتا خانم صدای منو میشنوی؟ خوبی؟ چت شد یه دفعه؟ سرم را بلند کردم. اتاق دور سرم می چرخید. اما اثری از پیک الهی نبود !

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت چهارم

آن روز، بهشت زهرا ؛ واقعا بهشت بود. علی کمی آن طرفتر و من کمی با فاصله از او. فکر میکردم چندهزار آدم آن زیر خفته اند که کسی را دوست داشته اند و یا کسی دوستشان داشته است. آیا دوست داشتن، همیشه دلیل میخواهد؟ قاصدکی روی شالم نشست، به فال نیک گرفتم. علی ساکت بود.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت پنجم

میدونی دوستت دارم. حالا چیکار کنیم؟ مثل یک شعر بود. تمام شعرهایی که تاحالا خوانده بودم، در برابر آن هیچ بود. از صبح تا شب، دانشگاه، خیابان و خانه، این جمله را تکرار میکردم و فقط نمیدانم چرا به خط دوم آن که میرسیدم، دلم فشرده میشد. "حالا چیکار کنیم؟"خب، هر کاری که همه عاشقان میکنند.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت ششم

چراغهای امامزاده، از دور در تاریکی ؛ مثل چراغ خانه ای بود که تو را میخواهد. گرم، روشن و منتظر.
سرم را به ضریح چسباندم. سلام آقا. دوسش دارم از بین این همه آدم، فقط اون! شاید بچه گیام فقط برای ظاهرش بود، اما روزی که به خاطر من، دعوا کرد، دیدم جوونمرده. مثل قهرمونای قصه.. وقتی منو سر مزار دوستش برد و گریه کرد، دیدم مهربونه. همدرده و پاک... مگه آدم چند بار میتونه دلشو هدیه بده؟

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت هفتم

عاشق شدن، سخت است. عاشق ماندن، سخت تر.
 آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر، طول میکشد که از یاد ببرد. به خصوص عشق اول را.
روی موتورنشسته بودم، ساعت دو نیمه شب بود. از امامزاده برمیگشتیم. ناگهان حسی به من گفت که بعضی چیزها را نمیتوان به تقدیر و سرنوشت سپرد. باید به خاطرش جنگید! یک حس آنی بود. ولی یقین داشتم که با دعا و صبر، هیچ چیز خود به خود حل نمیشود!

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت هشتم

وقتی عاشق باشی، زمان گاهی قد یک نگاه، کوتاه میشود و گاهی قدر ابدیت کش می آید. این که چرا عاشق شده اید؟ اینکه چرا انقدر زود، عاشق شده اید! شبیه همان سوالهایی است که در آن اتاق سفید با سقف کوتاه از ما پرسیدند. سوالهای دیگری هم کردند که حتما جوابش را باور نکردند. کم کم داشتم شک میکردم که تصمیمم درباره ی گشت درست بوده!

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت نهم

رییس کل، سر علی را بوسید و گفت: به دکتر بگید بیاد. چیکار کردین با حاج علی پلنگ ما؟
بعد محکم به پشت علی زد و گفت: هنوزم، مثل شبای عملیات، حرف گوش نکنی آره؟ پاشو بریم تو اتاقم.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت دهم

 در بوسنی هنوز جنگی نبود. برایم مهم نبود بوسنی کجاست، هر جا که بود، قرار بود علی را از من بگیرد. حالا جنگ من با مادر علی یا مادر افسرده خودم نبود. جنگ من و بوسنی بود! و غنیمت، علی بود! رییسم گفته بود، صربها مسلمانان بوسنی را آزار می‌دهند. ماموریت مخفی علی، حتما درباره صربها بود.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت یازدهم

چرا یک فیلم خوب، یکدفعه بد می‌شود؟ چرا در خانه ات خوابیده ای؛ یک نفر زنگ میزند، خبر بد می‌دهد؟ چرا پستچی ها همیشه خبر خوب نمی‌آورند؟
روی دو صندلی نشسته بودیم. من و علی. مثل دو بچه خلافکار که از کلاس بیرونشان کرده اند! در پادگان جنگ شده بود. حاجی رییس می‌رفت و می‌آمد، تلفن می‌زد، دستورمی‌داد و از زیر چشم ما را می‌پایید. (متن کامل نامه ها در @iranpoems )

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت دوازدهم

گاهی بیداری، ولی انگار خواب میبینی. همه ی آن لحظه های خواندن صیغه محرمیت، در آن اتاق کوچک و خاکستری پادگان که پر از پوشه بود، به نظرم خواب می‌رسید و اگر پدرم کنارم نبود، شک می‌کردم که همه این‌ها واقعی است! محرمیت چه بود؟ خودم هم درست نمی‌دانستم. می‌دانستم که زن و شوهر نخواهیم بود. اما می‌توانیم بدون حس گناه، دست هم را بگیریم وشانه به شانه، کنارهم برویم، تا انتهای جهان! تا جایی که فقط من باشم و او و خدایی که دلمان را آفرید! برای من محرمیت، همین بود.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت سیزدهم

چند قسمت دیگر طول میکشد؟ مثل این است که بپرسیم زندگی شما، چقدر دیگرطول میکشد!
نمیدانم. از آن صبح زودی که رفت، دیگر نمیدانم چقدر طول کشیده است. مگر آدم میتواند روزهای بی تو بودن را بشمرد؟
مثل برزخ است هر لحظه اش عمری.. و نفهمیدم که یک سال گذشت. نوزده ساله بودم و باید به جای نوشتن، شغل ثابتی پیدا میکردم. هر روز به ادارات مختلف میرفتم و همیشه با یک جمله مواجه میشدم.
 "اقلیتید؟" نه. ساداتم!

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت چهاردهم

مادرم گفت: بهتری؟
فقط نگاهش کردم. همیشه زیبا بود. آنقدر که همیشه فقط دلم میخواست نگاهش کنم. به خاطر من آمده بود؟ آن هم در خانه ای که قسم خورده بود، دیگر پایش رانگذارد؟ پس دوستم داشت. مثل وقتی کوچک بودم و او شاد بود و امیدوار. از صبح تا شب، پشت ماشین تایپ قدیمی، می‌نشست و می‌نوشت. انگشتهایش، بر دگمه های حروف ماشین تایپ، نوک می‌زدند. پرندگان بازیگوشی بودند که کلمه می‌دانستند. چه چیزی پرندگان را از انگشتان این زن، فراری داد؟ شاید هیچ. مگر جبر روزگار. بعد از انقلاب، خانه نشین شد. دیگر کتابهایش چاپ نمی‌شدند.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت پانزدهم

منتظر تماسم باش!
بیشتر از این نمی‌توانست حرف بزند یاشاید نمی‌خواست! همان اندازه هم که حرف زده بود، یعنی صابون همه چیز را به تنش مالیده بود. شاید مثل من، دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت! منتظر تماسش بودم. اما تا کی؟ بوسنی هنوز جنگی نبود که بتوانم اخبار را دنبال کنم. همه چیز مخفی بود.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت شانزدهم

وقتی به اتاق برگشتیم، حس کردم پدرم سریع صورتش را پاک کرد. چشمانش قرمز بود. یعنی گریه کرده بود؟ من نمی‌خواستم خطبه‌ی عقد من، زیر نم نم باران اشک پدر خوانده شود. چه چیزی عذابش می‌داد که به من نمی‌گفت؟ مگر دیشب نگفت، دلم میخواهد تو خوشبخت باشی! علی خوشبختی من بود. هرحس خوبی که به زندگی داشتم، در علی خلاصه می‌شد، پس چرا اشک، پدرجان؟ چیزی نگفتم.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت هفدهم

هیچ جاده ای در زندگی بن بست نیست. اگر باور نمی‌کنی، چند قدم جلوتر برو. جاده‌ی دیگری باز می‌شود. تا وقتی نشسته باشیم، همه جا بن بست است! من عادت به نشستن نداشتم. از روز دفترخانه سه روز گذشته بود و خبری از علی نبود. مادرش هم به سردی جوابم را داد. باید حاجی را می‌دیدم. گرچه ممکن بود بهایش سنگین باشد! (متن کامل نامه ها در @iranpoems )
این‌بار، مرا در دفترش پذیرا شد. حسم می‌گفت، این خوب نیست.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت هجدهم

حافظه گاهی زخم می‌زند. خاموشش کرده ام. چه سالی است؟ هفتاد و یک. علی بعد از جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه. یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟ در جنگ روزها را عادی نمی‌شمارند. گاهی یک دقیقه، یک قرن طول می‌کشد و گاهی صدها سال، ثانیه ای است.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت نوزدهم

زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون!ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا باهم وضو گرفته بودیم. شیرآب، همان بود. چقدر طول میکشد که یک دختر بیست و یکساله؛ هفت بار از سرگیشا تا بالای تپه های آخر را بدود و یا علی فریادکند؟ تپه های گیشا، آن زمان به یک تیمارستان میرسید، چند بار تا بیمارستان دویدم و گریه کردم و بیماران، پشت میله ها با من گریه میکردند. بی آنکه بدانند چه شده است! و چرا یک دختر، هفت بار نفس زنان، می آید و میرود!

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیستم

سه سال گذشت. سه سال کار، سه سال خواب، سه سال خواب دیدن! تا اینکه یک‌روز، آن‌سوی خیابان چهره‌ی آشنایی دیدم. مردی با خانمش و یک بچه کوچک... نزدیک بود اتوبوس لهم کند، سریع به آن‌سوی خیابان دویدم. بله، خودش بود! همان دوست علی که نامه‌ی او را برای روز عقد پنهانی، به من داد. همان عقد ناکام بی‌شناسنامه! گمانم اسمش اکبر بود.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیست‌ویکم

بعضی وقتها هزاران حرف درسینه داری، هزاران بغض درگلو، تمام رگ‌های تنت تیر می‌کشد که فریاد کنی، اما هیچ کلامی پیدا نمی‌کنی! آن لحظه که حاج اکبر حرف می‌زد، صدایش از جای دوری به گوشم می‌رسید.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیست و دوم

سرکوچه‌ی اقاقیا ایستاده بودم. همینجا بود. پلاک سه. یک آپارتمان قدیمی. آن‌قدر ساکت که انگار عکس یک کتاب کودک بود. ازآن خانه کسی بیرون نمیامد! قلبم انگار در زد و در باز شد. اول پشتش به من بود. داخل رفت، مادرش را روی ویلچر بیرون آورد. از آن زن قدبلند موطلایی، موجودی دردمند و مچاله مانده بود. چادر سفیدی بر سر، به جای گیسوان بور، فرق سرش می‌درخشید.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیست و سوم

او آن سوی قبر نشسته بود و من این سوی قبر. باز هم باران می‌آمد.

گفتم: چرا تو هر وقت می‌خوای یه چیز مهمی بهم بگی، بارون میاد؟

گفت: برای اینکه بیای زیر چتر من!

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیست و چهارم

نسل من به همه چیز عادت داشت. جنگ، بمباران، موشک باران، سرما؛ سهمیه‌بندی نفت وخوراکی، تاریکی شبانه، قطع گاز، ترس و هر چیز دیگر...

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیست و پنجم

دلم می‌خواست ریحانه را در آغوش بگیرم. به نظرم او هم طفلکی بود!

علی آمد: دکتر می‌گه مامان تا صبح نمی‌مونه.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیست و ششم

مادر علی، نزدیک سحررفت. در حالیکه دست رنجورش در دست علی بود و آرامشی در صورتش. هرگز از کاری که کردم پشیمان نیستم. دیدن چهره آرام آن زن، به وقت آخرین سفر، همیشه مرا آرام میکند. مراسم خاکسپاری و مسجد انگار در خواب گذشت. علی گریه نمیکرد. فقط به زمین خیره بود. میدانستم چه جنگی در درونش است. جز ازدواج مصلحتی با ریحانه، هیچکدام ازآرزوهای مادرش را برآورده نکرده بود. عاشق مادر، اما همیشه دور از او.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیست و هفتم

ریحانه در دفتر مجله معذب بود. گفتم راحت باش. زیر چشمانش گود افتاده بود. برایش چای ریختم. بغضش ترکید. قطرات اشکش در استکان میریخت. چای با اشک ریحانه!
گفت: علی با شما تماسی نداشته؟

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیست و هشتم

چقدر خوب شد که دیدمت... ریحانه بهانه بود. یک هفته دل دل می‌کردم که چطور حالت را بپرسم... بعد از آن عزا و عقد مصلحتی، گمانم بایدمدتی تنهایت می‌گذاشتم. اما هر لحظه، دلم با تو بود. هر لحظه تجسمت می‌کردم. مثل آن سه سالی که تو در بوسنی بودی و نمی‌توانستی از وسط خون و آتش برگردی و مرا ببینی. مثل آن چهار ماه که به تهران برگشته بودی و مادرت ، آهسته جلویت می‌مرد و نمی‌توانستی با من حرفی از امیدواری بزنی... پس درسکوت دنبالم می‌کردی... حالا من بودم که باید در سکوت دنبالت می‌کردم، و ریحانه بهانه ی خوبی بود که به تو زنگ بزنم.... چقدر مهربان و ساده روی نیمکت پارک نشسته بودیم... مثل دو بچه دبستانی..... بی خبر از آینده....
فرار کنیم؟ کجا فرار کنیم ! تو با زنی مریض که ادعا می‌کند باردار است... و من با با پدری ناخوش که به من نیاز دارد... باید قیل یا بعد از کمیته فرار می‌کردیم. حالا دیگر دیر بود.
گفتی: به خانه‌ی ما برویم. دکتر بیاید ریحانه را ببیند. چون با تو درددل کرده، بهتر است تو پیشش باشی... چقدر ساده بودیم که رفتیم علی. خانه تان به هم ریخته بود. انگار چهل دزد بغداد حمله کرده بودند. ریحانه نبود.

ادامه مطلب...

داستان پستچی - قسمت بیست و نهم

...بدون تو می‌میرم.
این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم و آن پسرک قدبلند موطلایی را دیدم که پیک الهی بود! آنجا می‌ماندم؟ بی اجازه‌ی پدر، هرگز شبی جایی نمانده بودم.

ادامه مطلب...

چگونه با پدرت آشنا شدم؟!

نامه شماره۱: دکتر بهروز

ساعت ۷ صبح یک روز جمعه بود که تصمیم گرفتم شوهر داشته باشم. دقیقا فردای عروسی دخترعمویم، از خواب که بیدار شدم دیدم جایش خالیست! پدرت را می‌گویم. اولش شک کردم نکند جای یک چیز دیگر خالی شده و من جای شوهر اشتباه گرفتم! دو سه باری در رختخواب غلت زدم و هر چقدر فکر کردم تا به یک نکته آبرومندانه‌تری برسم، باز می‌رسیدم به شوهر. یعنی حالا که فکر می‌کنم از همان عروسی دیشب دقیقا همان وقتی که همه مردها دم در سالن عروسی منتظر خانم‌ها ایستاده بودند و سرشان غر می‌زدند و کسی نبود عروسی را کوفتم کند و بچه را بیندازد روی دوشم تا با کفش پاشنه بلند، بچه تنبان خیس شده را خرکش کنم و با مژه نصفه کنده شده اشکم را دربیاورد که به‌‌خاطر خستگی‌اش نمی‌رویم دنبال عروس، دقیقا همان موقع، در اوج آزادی دلم شوهر خواست!‌ جای گند زدن پدرت در زندگی مجردی‌ام خالی بود و من تصمیم گرفتم جایش را پر کنم!

ادامه مطلب...

نامه شماره2: خلبان کامران

زن عمو صفورا هم بد موقع مرد! ‌از این‌که برایش گریه‌ام نمی‌گرفت معذب بودم و مجبور بودم هر وقت جمع به اوج هیجان می‌رسید و یکهو از بغض می‌ترکید، لب‌هایم را الکی بلرزانم که یعنی بغض امانم را بریده و بدوم سمت اتاق زن عمو! اتاقش پر بود از کوبلن‌های نیمه دوخته شده و عکس‌های پسرش بهروز. روی تختش ولو شدم و تمرین باد کردن آدامس کردم.

ادامه مطلب...

نامه شماره3: مارلون فرانسوی

پرواز شماره ۱۵۲۳ به مقصد فرانسه که پرید دیگر کامران را ندیدم. خانوادگی آمده بودیم فرودگاه استقبال خاله شهین وراج. وقتی از ایران رفت همه در فرودگاه برایش گریه می‌کردیم اما تا یک هفته به خاطر خلاص شدنمان به همدیگر شام ‌دادیم! حالا بعد از ۸‌سال به جرم وراجی‌های قطع‌نشدنی‌اش و اخلال در نظم کشور، دیپورت شده بود!

ادامه مطلب...

نامه شماره4: جمال پخته

همه چیز از آن فال لعنتی شروع شد! آن چند ماهی که خاله شهین در خانه ما چنبره زده بود یکسره فال قهوه به خوردمان می‌داد. خاله شهین هم دروغگو بود، هم وراج و هم دارای لکنت زبان! ترکیب یک آدمی که با لکنت یکسره دروغ وراجی کند ترسناک است اما در آخرین فالش شوهرم را ته فنجان دید! ابروهایش را درهم کشید و داد زد: «اول اسس‌سمش ج داره!»

ادامه مطلب...

نامه شماره5: سینا و تخم اژدهایش!

شام ختم آقا جمال از گلویم پایین نمی‌رفت. همه فامیل می‌دانستند من باعث مرگ جمال شده بودم و همه اموال جمال را یک شبه گذاشته بودم کف دست‌شان به‌خصوص سینا - نوه جمال - که می‌گفتند سوگلی جمال بوده و بیشترین سهم ارث به او رسیده. پسری با موهای فرفری آشفته‌ و عینک شکسته و هیکل استخوانی‌که به خودش چیزی شبیه یک بالشتک بسته بود و وقتی می‌نشست، حواسش به بالشتکش بود تا دقیقا زیرش قرار بگیرد.

ادامه مطلب...

نامه شماره6: سلطان

 

یعنی اگر یک ماده کرگدن چغر با آن پوست کلفتش دنبال شوهر بود تا آن ‌روز دیگر متاهل شده بود که من بی‌عرضه نتوانسته بودم! شاید از این‌که هنوز به پدرت نرسیدیم خسته شده باشی اما من آن روزها خسته‌تر از تو بودم. خودم را روی زمین سروته کرده بودم و کله‌ام را به زمین چسبانده بودم تا خون به مغزم برسانم و فکرم راه بیفتد. یعنی هر وقت بخواهم فکر درست و درمانی بکنم سروته می‌شوم و این بار یک هفته‌ای شده بود که همین‌طور منتظر رسیدن خون به مغزم بودم و کله‌ام از شدت فشار ورم کرده بود. مامان سفر بود و من هم همان‌طور سروته داشتم بابا را نگاه می‌کردم که با پای گچ گرفته روی مبل، با میله بافتنی پای توی گچش را می‌خاراند. می‌گفت به آقا سلطان گفته حالا که پایش شکسته بیاید در خانه اصلاحش کند. نگاهم کرد و میله بافتنی در دستش را سمتم پرت کرد که دست از وارونه بودن بردارم. می‌گفت همان گرازی که می‌گفتی هم این‌قدر بی‌مغز نیست که یک هفته کله‌اش را بچسباند به زمین و لنگش را هوا کند تا شوهر پیدا کند. زنگ خانه زده شد و بابا میان حرف‌هایش داد زد: «سلطان اومد!»

ادامه مطلب...

نامه شماره7: معلم خصوصی!

وقتی معلم خصوصی‌‌ات شوهرت هم باشد یک تیر زده‌ای با دو نشان. یعنی درواقع شوهر هم یک چیز خصوصی، مثل مسواک آدم می‌ماند! معلم خصوصی هم که اسمش رویش است. خصوصی است مثل همان مسواک آدم! آدمیزاد یک مسواک هم که بیشتر نمی‌خواهد! پس چه بهتر دوتایشان را یکی می‌کردم. وسط یک خواب عمیق، درست وقتی‌که یک چشمم از شدت قی به زور باز می‌شد، فهمیدم شوهرم همان معلم خصوصی‌ پیانوی من است! همان پسری که انگشتان کشیده‌ای دارد «ر»‌هایش می‌زند. از روی تخت بلند شدم و به دیوار روبه‌رو خیره شدم. یادم نمی‌آمد پیانو بلد باشم!

ادامه مطلب...

نامه شماره8: شهروز طاهره

 

«بزرگ شدیا!» این حرف را بعد از ۱۵‌سال شهروز با یک چمدان قرمز جلوی در خانمان زد. آخرین باری که دیده بودمش قدش این‌قدر بلند نبود. سرش را تراشیده بود و با آدامسش یک صداهای عجیبی از دهانش درمی‌آورد. شهروز پسر آقای طاهره، همسایه دیوار به دیوار دوران کودکی‌ام بود. حالا شهروز طاهره با آن فامیلی مسخره‌اش بعد از ۱۵سال آمده بود روبه‌روی من ایستاده بود!

ادامه مطلب...

نامه شماره9: جاوید و فک فامیلش!

دایناسورها و خواستگارهای واقعی، در یک برهه زمانی زندگی می‌کردند که انگار یکی از آن خواستگارهای واقعی موقع انقراض ته غار جا مانده بود و رطوبت و تاریکی نگذاشته بود فاسد شود و او کسی نبود جز جاوید، کارآموز جدید اداره بابا! رتبه ۴ کنکور ریاضی که از شدت کار کشیدن از مغزش کچل شده بود. عصر چهارشنبه بود که جاوید طبق معمول زنگ زد و قرار خواستگاری گذاشت. این‌که می‌گویم طبق معمول چون جاوید نوعی سندروم خواستگاری داشت. یعنی برایش جا افتاده بود هر دختری را می‌بیند وظیفه دارد عاشقش شود وگرنه مردانگی‌اش از هم می‌پاشد! آن‌بار هم که رفته بودم ظرف غذای بابا را ببرم اداره، من را از روی انعکاس شیشه روی میزش دیده بود و خب جاوید به انعکاس یک دختر هم رحم ندارد! عاشقش می‌شود!

ادامه مطلب...

نامه شماره10: کارمند باجه شماره ۴

«ضمن عرض تبریک خدمت شما مشتری گرانقدر، به اطلاعتان می‌رسانیم شما در آخرین قرعه‌کشی بانک ما برنده جایزه نفیسی شده‌اید که می‌توانید با در دست داشتن این نامه به بانک محل مراجعه و هدیه نفیس و ارزنده خود را دریافت کنید. سپاس از اطمینان شما»

ادامه مطلب...

نامه شماره11: دیپلمات خانواده ما

ما خانواده افسرده‌ای بودیم. اما فرقی که افسردگی خانوادگی ما داشت این بود که شکلی از دنیا بریدگی بود. یعنی گند بی‌عاری و لودگی را درآورده بودند! ما حتی یک آدم درست و درمان هم در فامیل نداشتیم که بخواهیم پزش را بدهیم و یکی از یکی دوزاری‌تر از آب در می‌آمد! اما همین عمو نادر که پارسال مرد، آن موقع‌ها که زن‌عمو شهلا را گرفت آن‌قدر آناناس خوردند تا نطفه‌ای خوشگل و متفاوت تولید کنند که نتیجه‌اش همان فرهاد شد! با همه ما فرق داشت.

ادامه مطلب...

نامه شماره12: تاکسی محله

صبح یک چهارشنبه برای اولین‌بار پدرت را دیدم! یعنی قضیه از این شروع شد که زن‌دایی منوچ برای هفدهمین‌بار داشت دختر به دنیا می‌آورد و خب از نظر دایی منوچ هنوز بعد از شانزده بچه قضیه زاییدن زن‌دایی لوث نشده بود و صبح اول صبح با ذوق زنگ زد و گفت بروم بیمارستان کمک دست زنش! همین بود که از خانه زدم بیرون و سوار تنها تاکسی قراضه‌ای که در ایستگاه سر خیابان زیر آفتاب پارک کرده بود شدم. راننده‌اش صندلی‌اش را عقب داده بود و داشت پاچه‌اش را میخاراند. در تاکسی را محکم بستم تا متوجهم شود. کله‌اش را بالا آورد و پشت سرش را نگاه کرد و گفت: «به به سلام!»

ادامه مطلب...

نامه شماره13: عاشق شدن در یک سوت

برایت گفتم زن‌دایی هفدهمین دخترش را زاییده بود اما نگفتم تخت روبه‌رویش در بخش زایمان یک پسر جوان بود! از وقتی که آمدیم زن‌دایی که دیگر زاییدن برایش مثل غذا خوردن یک کار روزانه حساب می‌شد، سر زایمان خیار پوست می‌کند و دهن دایی منوچ می‌گذاشت که بی‌هوا بچه را زایید. اما من شیفته مرد تخت روبه‌رویی شده بودم! زیر چشم‌هایش به اندازه طول نوک انگشتان تا آرنجم گود رفته بود و موهای وزوزی‌اش شبیه کلاه روسی روی سرش را گرفته بود و روی تخت روبه‌روی زن‌دایی خوابیده بود و به من خیره شده بود.

ادامه مطلب...

نامه شماره14: شوهر مشاور

پاندول ساعت خانه‌شان را انگار کنده بود گرفته بود جلوی چشمم اینور و آنورش می‌کرد! طبیعتا مثل فیلم‌ها باید چشم‌هایم چپ و راست می‌شد و بعد از ١٠ دقیقه هیپنوتیزم می‌شدم اما من به خودش خیره‌شده بودم! داشتم به این فکر می‌کردم که ریش بزی، از اینهایی که فقط زیر چانه درمی‌آید چقدر در قالتاق نشان دادن مردها نقش بسزایی دارد.

ادامه مطلب...

نامه شماره15: عشق یا آدامس نعنا

دیگر شوهر نمی‌خواستم. بابا هم برای حفظ آبرویش یک جعبه آدامس نعنایی خریده بود تا بخورم. می‌گفت یک جایی خوانده است، نعنا در خود موادی دارد که تمایل به ازدواج را کمتر می‌کند! راستش را بخواهی نعنا فقط برای این خلق شده که به نفخ بشریت کمک کند و آن یک هفته جز این‌که شبیه لاستیک پنچر شده باشم و هر چه هوا در خودم داشتم، نابود کند کارایی دیگری نداشت.

ادامه مطلب...

نامه شماره16: شوهر گویا!

«از تماس شما خرسند‌‌یم. شما با سامانه ارتباط مرد‌‌م با شهرد‌‌اری تهران تماس گرفته‌اید‌‌. د‌‌ر صورت ارتباط با مد‌‌یریت عد‌‌د‌‌ ۱، انتقاد‌‌ات و پیشنهاد‌‌ات عد‌‌‌د‌‌ ۲، امور عوارض عد‌‌د‌‌ ۳، گزارش شهری عد‌‌د‌‌ ۴ و نیز ارتباط با اپراتور د‌‌کمه ستاره را فشار د‌‌هید‌‌. با تشکر از تماس شما.»

ادامه مطلب...

نامه شماره17: استانبول، شهر عشق!

رفته بودیم ماه عسل! خانه ما برعکس بود. یعنی پنجمین طلاق مامان و بابا را که رقم زدم، طبق معمول بابا چمدانش را می‌بست و می‌رفت خانه مادرش و مامان هم می‌رفت توی تراس و چای می‌خورد. دو روز بعد مامان رفت دنبالش و آمدند خانه و حالا داریم می‌رویم ماه عسل. یعنی هربار بعد از هر طلاق و قهرشان منطقشان این است که باید بروند ماه عسل تا زندگی را از نو آغاز کنند!

ادامه مطلب...

نامه شماره18: خانه وفایی

آدمیزاد اگر قیافه معشوقش را هم از پشت چشمی در خانه ببیند، جرأتش را پیدا می‌کند در را باز نکرده با او به هم بزند. خانم وفایی همسایه روبه‌رویی هم آن‌قدر زندگی‌اش از پشت چشمی می‌گذشت که وقتی خود واقعی‌مان را می‌دید، تشخیص نمی‌داد ما همان دماغ‌گنده‌های شلغم‌شکلی هستیم که هر روز رفت‌وآمدشان را چک می‌کند. آخرین‌بار وقتی‌که در خانه‌شان را زدم تا ٣ عدد پیاز بگیرم صدای افتادنش از پشت در آمد. یعنی آن‌قدر همه چیز را از پشت در می‌دید که دیگر وجود یک در بین خودش و بیرون، در حوزه درکش نبود و وقتی به درشان نزدیک می‌شدیم، خیال برش می‌داشت قرار است به خودش حمله‌ور شویم. در را باز کرد و درحالی‌که داشت موهای فرفری دو رنگش را از روی صورتش کنار می‌زد، خمیازه‌ای کشید و گفت: «جونم؟»

ادامه مطلب...

نامه شماره19: شوهر مدافع!

تو عمه مستوره را یادت نمی‌آید اما زمان حیاتش طوری ماندگار بود که هنوز هم فرورفتگی محل نشستنش روی مبل خانه مانده. زنی استخوانی و زرد رنگ ۲۰ کیلویی که این توانایی را داشت وقتی نفسش را در سینه حبس می‌کند بشود ۲۳ کیلو. آن روز هم طبق معمول با چمدانش جلوی در خانه ما ایستاد و وقتی بابا در را باز کرد چمدانش را روی زمین انداخت و با صدای لرزانش گفت: «این‌بار می‌خوام طلاق بگیرم داداش!»

ادامه مطلب...

نامه شماره20: خدای منچ!

حالا من یک مادر دورافتاده از فرزندش هستم اما عزیزم تو واقعا چه بیکاری هستی که ٢٠ نامه من را تا امروز خواندی؟! درست مثل همان ‌روزهای من که با دو زانوی گچ گرفته آن‌قدر در کنار عمه مستوره در خانه بیکار مانده بودم که اگر هر چند ساعت جفتمان لاشه‌مان را از این پهلو به آن پهلو نمی‌کردیم، بوی ماندگی‌مان خانه را برمی‌داشت.

ادامه مطلب...

نامه شماره۲۱: شوهر متخصص!

مادربزرگت یا همان مادرم بی‌احساس‌ترین موجود درحال زیست آن موقع بود. یعنی وقتی برایش گفتم دوست دارم عاشق شوم طوطی‌اش را از روی شانه‌اش برداشت و دست‌هایش را دوطرف صورتم گذاشت. آمدم قیافه‌ام را آویزان‌تر کنم و بیفتم در بغلش که گفت: «دهنتو باز کن، زبونتو بیار بیرون!»

ادامه مطلب...

نامه شماره۲۲: کت بی صاحب!

موهایم را صورتی و چتری‌هایم را هم تا روی ابروهایم کوتاه کرده بودم و از حمام بیرون آمدم. یعنی در یک کتابی نوشته بود دخترها وقتی شکست می‌خورند یک دستی در قیافه‌شان می‌برند و طبیعتا بعد از ۲۱ مورد شکست، رنگی کمتر از صورتی میزان سنگینی شکست‌هایم را نشان نمی‌داد.

ادامه مطلب...

نامه شماره23: قانون جذب

دیده بودم دخترهای فراری قیافه‌های عجیب و کتک‌خورده‌ای دارند اما وقتی داشتم از ضربات کفش مامان به‌خاطر چتری‌های صورتی‌ام فرار می‌کردم، هیچ فکرش را نمی‌کردم که با پیژامه آبی نخی‌ که به تعداد جمعیت کلانشهر تهران عکس گوسفند دارد و دمپایی لا‌انگشتی و پالتوی یقه خز و آن چتری‌های صورتی لعنتی که باران رویش ریخته بود و رنگش روی ابروها و پیشانی‌ام پس داده بود، قرار است تا شب خیابان‌ها را متر کنم.

ادامه مطلب...

نامه_شماره24: داماد شب‌ کار!

وقتی در زندگی‌ات به میزان کافی گند بزنی یا باید بمیری یا خودت را به مردن بزنی. اولی که هیچ، هنوز آرزو داشتم. ولی دومی را خوب پایه بودم. این‌که خودم را سُر بدهم زیر پتو و روی شکمم بخوابم و صورتم را فرو ببرم توی بالشت بلکه کسی هوا برش دارد و بخواهد نازم را بکشد و زنده‌ام کند.

ادامه مطلب...

نامه_شماره25: قصه ها!

با این‌که چند وقتی هست از ایران رفتی ولی می‌دانم چقدر سنت‌ها و آیین ایرانی برایت ارزش دارند؛ اما بی‌انصافی است که برای این آیین ذوق‌زده شوی؛ «ختنه سورون!» این‌که اولین‌بار کدام آدم بیکار فکر کرده برای این اتفاق باید شام بدهد، بماند اما درد آنجاست که هنوز آدم‌هایی در قرن ۲۱ باقالی‌پلو با گوشت و سالادالویه و ژله به خورد فامیل و همکار و همسایه می‌دهند و تا صبح خودشان را می‌لرزانند که پسرشان اولین جراحی زیبایی‌اش را با موفقیت پشت سر گذاشته. آن شب هم پشت در خانه عمو شوکت با یک سبد گل ایستاده بودیم و نعره‌های عمو که می‌گفت «آماشالا! بیا وسط» خانه را می‌لرزاند.

ادامه مطلب...

نامه شماره26: از ختنه سورون تا عروسی!

«با من ازدواج می‌کنی؟!» این جمله را وسط میهمانی ختنه‌سورون پسرعموی فسقلی‌ام، درحالی ‌که یک کیسه یخ گذاشته بودم روی سرم شنیدم. پسری با کت قهوه‌ای و موهای کج‌شده که روی پیشانی‌اش ریخته بود و شال گردنش را دور گلویش پیچیده بود، این را گفت. روبه‌رویم ایستاده بود و یک کیسه آب گرم در دستش گرفته بود. یک چیزی در بدنم شروع کرد به لرزیدن. انگار که دنده‌هایم قصد داشته باشند از هم بپاشند و بریزند وسط میهمانی.

ادامه مطلب...

نامه شماره27: نامه‌ی بی‌شوهر!

خوشبختانه تا امروز ازدواج نکرده‌ای که بدانی درست وقتی‌که عاقد صیغه عقد را بین تو و پسر مردم جاری می‌کند، دقیقا لحظه عقد زیر آن تور لعنتی، چقدر گرم است!

ادامه مطلب...

نامه شماره28: بارسلونای کوچه شصت و سوم!

باورت می‌شود‌ ۲۸ هفته از اولین نامه‌ای که برایت نوشتم می‌گذرد‌ و هنوز رد‌پایی از پد‌رت پید‌ا نکرد‌ی؟! نه این‌که پد‌رت خیلی انسان صعب‌الوصولی باشد‌،

ادامه مطلب...

نامه شماره29: پسر آقای رئیس!

دخترم تو هم موافقی پدرت شورش را در آورده تا من را بگیرد؟! باور کن در استخوان مچ دستم یک زائده‌ قلمبه در آمده آن‌قدر که برایت نامه نوشتم. پدرت هم پیشنهاد می‌دهد برایت تایپش کنم. اما من می‌دانم آن‌طوری نصفه شب‌ها نامه‌هایم را تحریف می‌کند و به نفع خودش تغییرش می‌دهد. چون پدرت زیر بار هیچ‌کدام از ماجراهایی که برایت نوشته‌ام نمی‌رود؛ اما دایی امیدت را که سرم را تراشیده بود تا دختر بودنم را کمرنگ کند، شاهد می‌گیرم که وقتی آن روز از فوتبال برگشتیم، در خانه اتفاق جدیدی منتظرمان بود. در خانه را باز کردیم و مامان جیغ کشید با پاهای خاکی‌مان وارد خانه نشویم. تی زمین شور دست بابا بود و از آشپزخانه دوید کنار مامان و دو جفت دمپایی پلاستیکی پرت کرد طرفمان و گفت «اینارو بپوشید، دو ساعته خونه رو تی کشیدم!»

ادامه مطلب...

نامه شماره29: عکس دونفره

می‌بینم که به روزشمار نامه‌های آخرِ رسیدن به پدرت می‌رسیم و تو فرزند بیکار و الکی‌خوشم دلت را خوش کرده‌ای ببینی تهش چه می‌شود. آخر من نمی‌دانم تو که می‌دانی من و پدرت هستیم و به وجود خودت هم که اطمینان داری،  دیگر مشکلت چیست و کجای تنت ٣٠ هفته است که خارش گرفته تا بفهمی ما چطور همدیگر را پیدا کرده‌ایم؟! بیخود گفته بودی رفته‌ای مراکش تا کتاب جهانگردی‌ات را کامل کنی. پدرت شرط بسته نشسته‌ای لب تنگه جبل‌الطارق و نامه و مسائل خانوادگی شخصی ما را برای آن آفریقایی‌ها می‌خوانی و به ریش پدر بدبختت می‌خندید که ۳۰ نامه گذشته اما پیدایش نشده. من را بگو خودم را مچل تو دختر ۴۵ کیلویی کردم که تربیتت از دستم این‌طور دررفته که الان جرأت می‌کنی کیلومترها از ما دور باشی. اعصاب هم ندارم چون غذای رژیمی پدرت به خاطر این‌که داشتم به خاطر می‌آوردم آن شب دایی امیدت چه کار کرد، سوخت!

ادامه مطلب...